اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت بـاقـی همه بـی حـاصلی و بـی ثـمری بـود سید محمود شجاعی
دســــــت طلب چو پیش کــــسان می کنـــی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش - صائب
***
ای خردمنــــــــــــد که گفتی نکنم چشم به خوبان
به چه کارآیدت آن دل که به خوبان نسپاری؟ -سعدی
***
جنــــــــــــــــــــــگجویی خسته ام بعد از نبردی نابرابر
پیش رویش پشته ای از کشته ی هم سنگرانش-حسین منزوی
***
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
مکن تکلیف ناواجب که بیدل صبر نتوانم- انوری
***
***
به تن ز پیش تو دورم، ولی دلم بر تست
نگاه دار دلم را، که سوختی جگرم- اوحدی
***
كاسه و كوزة تقوا كه نمودند درست
ديدمآنكاسه بهسنگ آمدوآن كوزه شكست- شهريار
***
تغافلها زد امّا شد نگاهش عذرخواه من
كه صد ره گشت بر گرد سر و چشمش نگاه من- وحشی بافقی
***
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سر رشته در رضای تو بست- حافظ
***
روزگار این سان که خواهد بی کس و تنها مرا
سایه هم ترسم نیاید دیگر از دنبال من- شهریار
***
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست
چرا به دانه ی انسانیت این گمان باشد-مولوی
***
امید دلگشایی داشتم از گریهی خونین
ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید- صائب
***
چون سپند از درد و داغ بيكسيهايم مپرس
دود آهي داشتم، رفت و مرا تنها گذاشت- بيدل
***
رخت بر بست ز دل شادی و هنگام و وداع
با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است-فرخی یزدی
***
عاشقان هر چند مشتاق جمال دلبرند
دلبران برعاشقان ازعاشقان عاشق ترند-هلالی جغتائی
***
آنکه جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت
بر در میکده دیدم که مقیم افتادست- حافظ
***
تک بیتی ها، دوبیتی ها و رباعی های ناب
***
علی اکبر دلفی:
حاجتی سازد روا هر تاب زلفش ای دریغ "حاجت ما را چرا در پشت گوش انداخته؟"
***
کیومرث وثوقی:
گرچه روشن شد چراغ جانم از انوار عشق شمع آسا سوختم با اشک و آه خویشتن
***
هلالي جغتائي :
آئينه را بگير و تماشاي خويش كن سوي چمن به عزم تماشا، چه ميروي؟
***
سنا:
تا غنچه لب گشود سر خود را بباد داد ای آفتاب دم بنسیم سحر مزن
***
بيدل :
آبرو خواهي، مقيم آستان خويش باش اشك را از ديده پا بيرون نهادن خواري است
***
سعدي :
آتش از خانهي همسايهي درويش مخواه كآنچه بر روزن او ميگذرد، دودِ دل است
***
مشيرالملك شيرازي :
آرام و عافيت را، گر كس نشانه جويد آن دردَمِ نهنگست، اين در دهان اژدر
***
کلیم کاشانی:
نیست پرهیز من از زهد که خاکم بر سر ترسم آلوده شود دامن عصیان از من
***
ناصر علي سهرندي :
آفتابي ز كمينِ دلِ ما، جلوه نمود همچو شبنم، همه تن غارتِ ديدار شديم
برچسب:
نویسنده: سیدمحمودشجاعی